X
x جهت سفارش تبليغ در سایت ثامن بلاگ کليک کنيد



زنگ تفریح - بازنویسی حکایت نهم رساله دلگشا

  • Contact
توضيحات :
بازنویسی حکایت نهم رساله دلگشا، بازنویسی حکایت دزدی پیراهنی، انشا بازی نویسی حکایت پایه نهم، انشا باز نویسی حکایت، انشا در مورد حکایت، انشا در مورد دزدی پیراهنی را دزدید، بازنویسی حکایت دزدی پیراهنی را دزدید رساله دلگشا، بازنویسی حکایت صفحه 34 نهم، انشا در مورد دست بالا دست، انشا در مورد دزد و دزدی، انشا در باره حکایت پیراهن دزدی، انشای کلاس نهم، انشا، کلاس نهم، حکایت دزدی پیراهنی را دزدید
منوي اصلي
درباره ما

من منم نه کسی دیگه عاشق هر چی که فکر کنی ما چیزی نیستیم ولی خواهیم شد
این وبلاگ چطور است






آخرين مطالب
محبوب ترین ها

آمار وبلاگ
بازدید امروز : 5
بازدید دیروز : 34
بازدید کل : 21063
تعداد مطالب : 137
تعداد نظرات : 53
کاربران عضو شده : 1
1 2 3 4 5
نويسنده : وروجک | دسته بندي : زنگ کتاب, همه دسته ها, زنگ مدرسه, | نسخه قابل چاپ
تاريخ ارسال مطلب : 1396/10/27 - 08:46

 حکایت اصلی : شخصی پیراھنی را که دزدیده بود به پسر خود داد تا به بازار ببرد و بفروشد در راهبازار پیراھن را از پسر دزدیدند، پسر وقتی بھ خانھ برگشت پدر از وی پرسید:

پیراھن را چند فروختی؟

پسر گفت: به آن قیمتی کھ شما خریده بودید.



انشا


این داستان در مورد دزدی یک پییراهن است. این قصه در کتاب رساله دلگشا به صورت حکایت آمده است.

آقا حسن در بازار نشسته بود. تسبیح قرمز رنگی را در دستش می چرخاند. منتظر شکاری بود تا لقمه امروز خانواده اش را جور کند. تسبیح را با دست دیگرش چرخاند. مردی از دور نزدیک شد؛ حسن آقا چشم هایش را ریز کرد و مرد را آنالیز کرد. کمی نگران و مضطرب بود. یک بقچه نیز در دستش داشت. بقچه؟ در بقچه چه می تواند باشد؟ حسن لات  قصه ما، بسیار کنجکاو شد با خود گفت: به هر قیمتی شده باید بفهمم که در بقچه چیست که اینگونه مرد را نگران و مضطرب کرده است.حسن شروع به تعقیب مرد کرد و در اولین ... در ادامه مطلب


برچسب‌ها : //////////////