X
زنگ تفریح - دست بالا دست (بازنویسی حکایت)

  • Contact
توضيحات :
بازنویسی حکایت نهم رساله دلگشا حکایت دزدی پیراهنی را دزدید کلاس نهم انشا انشای کلاس نهم انشا در باره حکایت پیراهن دزدی انشا در مورد دزد و دزدی انشا در مورد دست بالا دست بازنویسی حکایت صفحه 34 نهم بازنویسی حکایت دزدی پیراهنی را دزدید رساله دلگشا انشا در مورد دزدی پیراهنی را دزدید انشا در مورد حکایت انشا باز نویسی حکایت انشا بازی نویسی حکایت پایه نهم بازنویسی حکایت دزدی پیراهنی
منوي اصلي
درباره ما

من منم نه کسی دیگه عاشق هر چی که فکر کنی ما چیزی نیستیم ولی خواهیم شد
این وبلاگ چطور است






آخرين مطالب
محبوب ترین ها

آمار وبلاگ
بازدید امروز : 81
بازدید دیروز : 30
بازدید کل : 16566
تعداد مطالب : 131
تعداد نظرات : 49
کاربران عضو شده : 1
1 2 3 4 5
نويسنده : وروجک | دسته بندي : زنگ کتاب, همه دسته ها, زنگ مدرسه, | نسخه قابل چاپ

تاريخ ارسال مطلب : 1396/10/27 - 08:46

 حکایت اصلی : شخصی پیراھنی را که دزدیده بود به پسر خود داد تا به بازار ببرد و بفروشد در راهبازار پیراھن را از پسر دزدیدند، پسر وقتی بھ خانھ برگشت پدر از وی پرسید:

پیراھن را چند فروختی؟

پسر گفت: به آن قیمتی کھ شما خریده بودید.



انشا


این داستان در مورد دزدی یک پییراهن است. این قصه در کتاب رساله دلگشا به صورت حکایت آمده است.

آقا حسن در بازار نشسته بود. تسبیح قرمز رنگی را در دستش می چرخاند. منتظر شکاری بود تا لقمه امروز خانواده اش را جور کند. تسبیح را با دست دیگرش چرخاند. مردی از دور نزدیک شد؛ حسن آقا چشم هایش را ریز کرد و مرد را آنالیز کرد. کمی نگران و مضطرب بود. یک بقچه نیز در دستش داشت. بقچه؟ در بقچه چه می تواند باشد؟ حسن لات  قصه ما، بسیار کنجکاو شد با خود گفت: به هر قیمتی شده باید بفهمم که در بقچه چیست که اینگونه مرد را نگران و مضطرب کرده است.حسن شروع به تعقیب مرد کرد و در اولین ... در ادامه مطلب

فرصت بقچه را دزدید.

آقا حسن به خانه رفت . پرده ها را بست. با احتیاط بقچه را باز کرد. درآن یک پیرهن ابریشمی گران قیمت وجود داشت. با خوشحالی پسرش را صدا زد و به او گفت: برو این پیرهن را در بازار بفروش تا با پول آن جشنی برپا کنیم.

پسر به سمت بازار راه افتاد؛ در راه،جارچی های حاکم را دید که فریاد می زدند: هر که دزد عزیز ترین پیرهن عالیجناب را تحویل دهد. 200 سکه طلا به او هدیه خواهیم داد . هر که دزد...

پسرک که پیرهن را دیده بود گمان کرد که همین پیرهن حاکم است. با خود گفت: اگر کسی پیرهن را بییند . حتما گیر خواهم افتاد. برای آنکه مطمئن باشد که همان پیرهن است ، خواست به داخل بقچه نگاهی بیندازد که بقچه را پیدا نکرد! بقچه را از پسر دزده بودند! و با این فکر که از چه خطری جان سالم به در برده است، خوشحال و خندان به خانه بازگشت.

پدرش که از بازگشت پسرش آب و تاب نداشت: تا پسرش را دید پرسید: چند فروختی؟

پسرک که از شغل پدرش،دزدی با خبر بود، گفت: دست بالا دست بسیار است پدر، پیرهن را از حاکم دزیده بودند و حال آن را از من دزدیدند... و تمام داستان  را برای پدرش تعریف کرد.

پدرش با خود گفت عجب دزد ماهری هستم که از دزد حاکم دزدیده ام.

هر کاری در این دنیا انجام بدهی، چه خوب وچه بد، روزی همان به خودت باز میگردد.

پایان



برچسب‌ها : //////////////